تبلیغات
عطش رهایی
عطش رهایی
الهی ،عشق بازی کار هر مشتاق نیست، این شکار دام هر صیاد نیست، عاشقی را قابلیت لازم است، طالب حق را حقیقت لازم است ، عشق از معشوق اول سر زند ،تا به عاشق جلوه دیگر کند ،تا به حدی که برد هستی از او،سر زند صد شورش و مستی از او،شاهد این مدعی خواهی اگر،بر حسین و حالت او کن نظر

 

 

پیش ازاینها فکر میکردم خدا ،خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها ،خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از آج و بلور،بر سر تختی نشسته باغرور

ماه برق کوچکی از تاج او ،هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان،نقش روی دامن او کهکشان

رعدوبرق شب طنین خنده اش ،سیل وطوفان نعره ی طوقنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب،برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست،هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود،از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین ،خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود،مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت،مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا،از زمین از آسمان از ابرها

زود میگفتند این کار خداست،پرس وجو از کار اوکاری خطاست

هر چه میپرسی جوابش آتش است،آب اگر خوردی عذابش آتش است

تاببندی چشم کورت میکند،تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست سنگت میکند،کج نهادی پای لنگت میکند

تا خطا کردی عذابت میکند،در میان آتش آبت میکند

باهمین قصه دلم مشغول بود،خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب میدیدم که غرق آتشم،در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین ، بر سر باران گرز آتشین

محو میشدنعره هایم بی صدا،در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا ،ترس بود ووحشت از خشم خدا

هر چه میکردم همه از ترس بود،مثل ازبر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه،مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله،سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود،مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر،راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا،خانه ای دیدیم خوب وآشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا میشود یک لحظه ماند،گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

باوضویی دست و رویی تازه کرد،بادل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین،خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟!!!

گفت آری خانه ی او بی ریاست،فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده وبی کینه است،مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم ودشمنی،نام اونورو نشانش روشنی

خشم نامی از نشانه های اوست،حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است،مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی میدهد،قهر ما با دوست معنی میدهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست،قهری او هم نشان دوستیست

تازه فهمیدم خدایم این خداست،این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر ،از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد،نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود،چون حبابی نقش روی آب بود

میتوانم بعد ازین با این خدا،دوست باشم دوست،پاک و بی ریا

میتوان با این خدا پرواز کرد،سفره ی دل را برایش باز کرد

میتوان درباره ی گل حرف زد،صاف وساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت،با دو قطره صد هزاران راز گفت

میتوان با او صمیمی حرف زد،مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان تصنیفی از پرواز خواند،با الفبای سکوت آواز خواند

میتوان مثل علف ها حرف زد،با زبانی بی الفبا حرف زد

میتوان درباره ی هر چیز گفت،میتوان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

پیش از اینها فکر میکردم خدا...

 

------------------------------------------------------------------------------

 

پی نوشته :برداشتی از وبلاگ یاد خدا آرامش دلها





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 فروردین 1392 توسط علی
طبقه بندی: تربیتی 
برچسب ها: شعر باوری از خدا خدا دراین نزدیکی ها خدای مهربان بهترین رب نعم الرب 
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin